دسترسی یکجا به تمام دوره‌ها با تخفیف ویژه (محدود)

خلاصه کتاب تئوری رها کردن اثر مل رابینز

بفرست برای دوستت
خلاصه کتاب تئوری رها کردن مل رابینز

فهرست مطالب

در خلاصه کتاب تئوری رها کردن یاد خواهید گرفت که چگونه:

۱. استرس را مدیریت کنید.

۲. از ترسیدن از نظرات دیگران دست بردارید.

۳. با واکنش‌های منفی دیگران برخورد کنید.

۴. بر مقایسه دائمی (خودتان با دیگران) غلبه کنید.

۵. در دوستی‌های بزرگسالان مسلط شوید (روابط دوستانه موفق داشته باشید).

۶. به دیگران برای تغییر، انگیزه دهید.

۷. به کسی که مشکل دارد کمک کنید.

۸. عشقی را که شایسته آن هستید، انتخاب کنید.

آیا همیشه شک دارید که کارتان درست است؟ شاید این کار را می‌کنید تا دعوا نشود یا بقیه از شما راضی باشند. آیا همیشه نگران هستید که چطور رفتار کنید تا بالاخره دیگران خوشحال شوند، اما در آخر فقط احساس ناراحتی و بی‌حالی می‌کنید؟

دلیل این مشکل مشخص است: شما می‌خواهید چیزهایی را کنترل کنید که اصلاً دست شما نیست. اینجا است که «تئوری رهایشان کن» از مل رابینز (نویسنده کتاب معروف «قانون ۵ ثانیه») به شما کمک می‌کند تا آزاد شوید.

در خلاصه کتاب تئوری رهایشان کن می‌فهمید که چطور دو کلمه ساده می‌توانند تمرکزتان را عوض کنند، روابطتان را بهتر سازند و انرژی‌تان را به خودتان برگردانند. شروع می‌کنیم.

کتاب تئوری رها کردن

 

فصل 1) بگذارید آن‌ها مسیر خود را انتخاب کنند و من مالک مسیر خودم باشم.

آیا وقتی می‌فهمید بقیه بدون اطلاع به شما کاری را برنامه‌ریزی کرده‌اند، فوراً حالتان خراب می‌شود و نگران می‌شوید؟ شاید به کارهای قبلی‌تان فکر می‌کنید تا ببینید چه اشتباهی کرده‌اید، یا مطمئن می‌شوید که از شما ناراحت هستند. این میل به درست کردن یا توضیح دادن فقط در دوستی‌ها نیست. هر وقت یک چیز نامشخص یا ناراحت‌کننده پیش می‌آید، شما می‌خواهید آن را کنترل کنید. انتخاب‌ها یا نظرهای دیگران برای شما تبدیل به یک مشکل فوری می‌شود که فکر می‌کنید باید حلش کنید.

«تئوری رهایشان کن» این وضعیت را عوض می‌کند. وقتی می‌گویید «رهایشان کن»، دیگر وقت و انرژی‌تان را برای کارهایی که نمی‌توانید تغییر دهید، تلف نمی‌کنید.

بگذارید به مسافرت بروند. بگذارید جواب پیام شما را ندهند. بگذارید هر کسی که هستند، باشند. با این کار، احساساتتان را پنهان نمی‌کنید، بلکه انرژی‌تان را پس می‌گیرید.

این نظریه شبیه فلسفه‌های قدیمی است:

مثلاً رواقی‌ها می‌گفتند قدرت شما در کاری است که خودتان می‌کنید، نه دیگران. بودا هم می‌گفت نباید با واقعیت بجنگید. و نظریه فاصله‌گیری نشان می‌دهد که دور شدن احساسی از مسائل چطور می‌تواند استرس را کم کند. این نظریه کمک می‌کند این ایده‌ها را در زندگی واقعی استفاده کنید، بدون اینکه مجبور باشید کتاب‌های فلسفی بخوانید.

اما دور شدن به معنی تنها شدن نیست. اگر فقط بگویید «رهایشان کن»، ممکن است کم‌کم خودتان را کنار بکشید و فکر کنید بهتر است تنها باشید. به همین دلیل، قدم دوم مهم است:

«بگذارید من مسیر خودم را بروم».

بگذارید من خودم تصمیم بگیرم که چطور جواب بدهم. بگذارید من فکر کنم، با آن‌ها حرف بزنم، یا کارهای مهمم را عوض کنم. بخش «بگذارید من…» این تئوری شما را دوباره مسئول زندگی‌تان می‌کند – نه برای کنترل بقیه، بلکه برای اینکه خودتان را آگاهانه جلو ببرید.

یک نکته: مل رابینز این نظریه را بیشتر برای روابط بزرگسالان می‌گوید و برای بچه‌ها روش دیگری را توصیه می‌کند. اگر با این تئوری به جای آرامش، احساس تنهایی کردید، یعنی اشتباه استفاده می‌کنید و باید روی قدم دوم یعنی «بگذارید من» بیشتر کار کنید. تئوری رها کردن کمک می‌کند چیزها را رها کنید، اما بخش «بگذارید من…» از این تئوری است که باعث تغییر واقعی می‌شود.

 

فصل 2) بگذار بقیه عکس‌العمل نشان دهند، من آرام می‌مانم.

فرض کنید در صف فرودگاه هستید و کسی پشت شما بدون اینکه جلوی دهانش را بگیرد سرفه می‌کند. یا مثلاً ۲۰ دقیقه دیگر جلسه دارید، اما از همین حالا دارید عصبانی می‌شوید.

زندگی پر از این فشارهای کوچک است که انباشته می‌شوند تا اینکه شما از نظر فکری داغان، از نظر احساسی سریع‌العمل و از نظر فیزیکی خسته می‌شوید. حالتان خراب می‌شود. دیگر حواس‌تان به کارهای خودتان نیست، بلکه درگیر واکنش نشان دادن به دیگران هستید.

این‌طوری استرس شما را به هم می‌ریزد. اتفاقات کوچک شما را تحریک، مضطرب یا ناامید می‌کنند. تئوری «رهایشان کن» این مشکل را حل می‌کند. بگذارید سرفه کنند. بگذارید بلند حرف بزنند. بگذارید آن ایمیل را بفرستند. بگذارید هر کاری که می‌خواهند انجام دهند. لازم نیست از کارشان خوشتان بیاید. اما وقتی دیگر نمی‌خواهید چیزی را که کنترلش دست شما نیست عوض کنید، دیگر اجازه نمی‌دهید روزتان خراب شود.

علم هم این را تأیید می‌کند. دکتر “آدیتی نروکار” می‌گوید: استرس زیاد مغز را تغییر می‌دهد. وقتی تحت فشار هستید، آمیگدال (مرکز احساسات) فعال می‌شود و شما را آماده جنگ یا فرار می‌کند. در همین حال، بخش جلویی مغز – که برای فکر کردن و تمرکز مهم است – از کار می‌افتد. نتیجه: احساس می‌کنید گیر کرده‌اید، سریع واکنش نشان می‌دهید و خسته‌اید، بدون اینکه دلیلش را بدانید.

اینجا است که «بگذارید من» به کار می‌آید:

  • بگذارید من نفس عمیق بکشم.
  • بگذارید قبل از جواب دادن مکث کنم.

نفس عمیق، پیام آرامش را به مغزتان می‌فرستد. دوباره ذهن‌تان شفاف می‌شود. خودتان تصمیم می‌گیرید که چطور واکنش نشان دهید.

  • این روش دو مرحله‌ای برای هر مشکلی کاربرد دارد. رئیس‌تان مدام شما را اذیت می‌کند؟ رهایش کن. بگذارید من دنبال کار بهتر بگردم.
  • همکارتان یک پیام تند دیگر می‌فرستد؟ رهایش کن. بگذارید من تصمیم بگیرم که توجه نکنم.

مشکل این است که شما اجازه داده‌اید رفتار دیگران سیستم عصبی شما را کنترل کند. شما هیچ‌وقت نمی‌توانید کار آن‌ها را عوض کنید، اما همیشه می‌توانید تصمیم بگیرید که چقدر به انرژی شما دسترسی داشته باشند. تئوری رها کردن کمک می‌کند آرام باشید و بخش دوم آن یعنی «بگذارید من» کمک می‌کند کنترل را به دست بگیرید.

 

فصل 3) بگذار بقیه قضاوت کنند، من همانطور که هستم زندگی می‌کنم.

اگر از قضاوت شدن نمی‌ترسیدید، چه‌کار می‌کردید؟ کارهای هنری‌تان را نشان می‌دادید؟ برای آن شغل درخواست می‌دادید؟ در جلسه حرف می‌زدید؟

خیلی از ما طوری زندگی می‌کنیم که انگار نظر بقیه چراغ راهنما است: سبز یعنی برو، قرمز یعنی بایست. نتیجه؟ زندگی‌مان را بر اساس اینکه دیگران چه فکری می‌کنند می‌سازیم، نه بر اساس آرزوهای واقعی خودمان. یا همان‌طور که مل رابینز می‌گوید:

«بگذارید من کاری را که با این زندگی باارزش و آزادم می‌خواهم، انجام دهم.»

تئوری رهایشان کن به شما کمک می‌کند کاملاً از نو شروع کنید. بگذارید فکر کنند شما زیادی هستید. بگذارید چشم بچرخانند. بگذارید باور کنند که کارتان اشتباه است. دیگران همیشه درباره شما فکر می‌کنند – و همیشه هم خوب فکر نمی‌کنند. شما نمی‌توانید در این مورد کاری کنید. نباید هم بکنید. شما نمی‌توانید قضاوت را از بین ببرید، اما می‌توانید قدرتی که بر شما دارند را حذف کنید.

  خلاصه کتاب هرگز تمام نشد اثر دیوید گاگینز

مل رابینز در شروع کارش (ساختن سایت، گرفتن نظر مثبت و غیره) موفق بود، اما سال‌ها در مرحله آخر گیر کرد: گذاشتن پست درباره خودش در اینترنت. چرا؟ چون می‌ترسید دوستانش چه فکری کنند. این ترس، قوی‌تر از آرزوی او بود. خیلی‌ها مثل او هستند. از به تعویق انداختن کارها تا وسواس کمال‌گرایی، بیشتر شک ما به خودمان به خاطر فرار از انتقاد است.

حتی کسانی که شما را دوست دارند هم گاهی اوقات فکرهای منفی درباره شما می‌کنند. هر روز. همسر، فرزندان، دوستان صمیمی – همه آن‌ها گاهی شما را قضاوت می‌کنند. و با این حال، هنوز دوستتان دارند. قضاوت و دوست داشتن می‌توانند کنار هم باشند. انتقاد باعث قطع شدن رابطه نمی‌شود.

بخش «بگذارید من» همان جایی است که قدرت اصلی شما قرار دارد. بگذارید من کارم را نشان دهم. بگذارید من خودم انتخاب کنم چه چیزی مهم است. بگذارید من طوری رفتار کنم که به خودم افتخار کنم. وقتی کارهایی می‌کنید که مطابق با ارزش‌هایتان است، احترام به خودتان قوی‌تر می‌شود و نظرات آن‌ها کم‌اهمیت می‌شوند.

رها کردن به معنای بی‌خیال شدن نیست – به معنای بردن انرژی‌تان به سمت چیزی است که می‌توانید کنترل کنید. لحظه‌ای که دیگر سعی نکنید نظر دیگران را مدیریت کنید، همان لحظه‌ای است که مالک زندگی‌تان می‌شوید. فرقی نمی‌کند آن کار، گذاشتن یک عکس باشد، یا یک تصمیم شجاعانه، یا گفتن آنچه واقعاً فکر می‌کنید، سؤال از «آیا آن‌ها قبول خواهند کرد؟» به «آیا من به این کار افتخار خواهم کرد؟» تغییر می‌کند. این همان تغییری است که «تئوری رهایشان کن» به وجود می‌آورد: ترس کمتر، آزادی بیشتر.

 

فصل 4) بگذار بقیه هر احساسی دارند داشته باشند، من تصمیم درست را می‌گیرم.

آیا شده کسی با شما قهر کند و شما به این فکر کنید چه کار بدی کرده‌اید؟ یا شاید کسی سرتان داد زده و شما ساعت‌ها به آن فکر کرده‌اید تا ببینید چرا. این اتفاقات رایج هستند و بیش از حد شما را خسته می‌کنند.

خیلی از بزرگسالان یاد نگرفته‌اند با احساسات سخت خود کنار بیایند. برای همین قهر می‌کنند، عصبانی می‌شوند، ناگهانی می‌روند یا بددهنی می‌کنند – نه چون شما بد هستید، بلکه چون بلد نیستند ناراحتی را مدیریت کنند. و احتمالاً شما وظیفه خودتان کرده‌اید که حال آن‌ها را خوب کنید: با احتیاط حرف می‌زنید، از بحث دوری می‌کنید و وقتی دلتان «نه» می‌گوید، ولی «بله» می‌گویید.

تئوری رها کردن این عادت را متوقف می‌کند. بگذارید قیافه بگیرند. بگذارید پیام‌های پر از ناراحتی بفرستند. بگذارید وانمود کنند هیچ اتفاقی نیفتاده. شاید فکر کنید دارید سرد رفتار می‌کنید، اما اینطور نیست. شما دارید از الگویی بیرون می‌آیید که در آن، رفتار بچگانه آن‌ها تصمیمات شما را تعیین می‌کند. و وقتی آن فرد عصبانی را به چشم یک کودک می‌بینید که بزرگ شده اما هنوز ابزار مدیریت احساسات را یاد نگرفته، دیگر از او نمی‌ترسید و دلتان برایش می‌سوزد.

سپس، نوبت به «بگذارید من» می‌رسد. بگذارید من خودم تصمیم بگیرم که آیا می‌خواهم با او درگیر شوم یا نه. بگذارید من به جای عصبی شدن، عقب‌نشینی کنم. بگذارید من دیگر انرژی‌ام را برای واکنش‌هایی که ربطی به من نداشته‌اند، هدر ندهم.

اما اگر خودتان عصبانی شوید چه؟ دلخور می‌شوید. از کوره در می‌روید. از دیگران فاصله می‌گیرید. می‌خواهید آن پیام عجولانه را ارسال کنید. به جای نادیده گرفتن یا سریع واکنش دادن، بگذارید احساسات بالا بیایند. آن‌ها را سرکوب نکنید یا فرار نکنید – سپس بگذارید خودشان از بین بروند. اگر به بیشتر احساسات دامن نزنید، در عرض ۹۰ ثانیه آرام می‌شوند.

تصمیم درست – مثلاً تمام کردن یک رابطه، «نه» گفتن، یا ناراحت کردن کسی – ممکن است در آن لحظه احساس بدی به شما بدهد. عذاب وجدان می‌گیرید. آن‌ها ناراحت می‌شوند. بگذارید آن‌ها ناراحت شوند. بگذارید من این وضعیت را تحمل کنم و به کاری که می‌دانم درست است، متعهد بمانم.

«رهایشان کن» کمک می‌کند آرام بمانید. «بگذارید من» انرژی شما را به خودتان برمی‌گرداند.

 

فصل 5) بگذار بقیه موفق باشند و بدرخشند، من راه خودم را می‌روم.

خلاصه کتاب تئوری رها کردن از مل رابینز نویسنده کتاب قانون 5 ثانیه

آیا تا به حال به زندگی کسی نگاه کرده‌اید و ناگهان احساس کرده‌اید که از او عقب هستید؟ مقام شغلی، خانه، ظاهر، یا حتی بدن آن‌ها می‌تواند باعث شود زندگی خودتان در مقایسه با آن‌ها بی‌اهمیت به نظر برسد. اما صادق باشیم، زندگی از اول هم عادلانه نبوده – و مقایسه کردن فقط حالتان را بدتر می‌کند. هر چقدر بیشتر روی داشته‌های دیگران تمرکز کنید، از کارهایی که واقعاً می‌توانید انجام دهید، دورتر می‌شوید.

ساویر رابینز، دختر مل رابینز سال‌ها همین حس را داشت. او که خودش را با خواهر کوچک‌ترش، کندال (که بدن و سوخت و ساز بهتر و استعداد موسیقی عالی داشت) مقایسه می‌کرد، به خاطر چیزهایی که نمی‌توانست تغییر دهد، خودش را اذیت می‌کرد. او به جای دیدن استعدادهای خودش، فکر می‌کرد که در یک بازی شکست خورده که هرگز برنده آن نمی‌شود.

مقایسه می‌تواند به شکنجه خود تبدیل شود، به‌خصوص وقتی مربوط به چیزهایی است که نمی‌توانید عوض کنید – ژنتیک، تربیت، شانس یا زمان‌بندی زندگی دیگران. شما کلیات را نگاه می‌کنید، حالتان بد می‌شود و دست از کار می‌کشید، چون مطمئن می‌شوید که در حال باختن بازی‌ای هستید که برای آن آماده نبوده‌اید. اما شما نمی‌بازید، فقط حواس‌تان پرت شده است. بگذارید آن‌ها خوش‌شانسی خود را داشته باشند. بگذارید ترفیع، سفر یا فالوور بگیرند. این زندگی آن‌هاست، نه زندگی شما.

در عوض، بگذارید من روی زندگی خودم تمرکز کنم. بگذارید من دقت کنم که چه چیزی حسودم می‌کند، چون گاهی اوقات، آن حسادت می‌خواهد چیزی را به من یاد بدهد. وقتی مقایسه شما را آزار می‌دهد، اغلب یک رؤیای فراموش شده یا یک هدف عقب‌افتاده را می خواهد به شما نشان دهد. بگذارید من از آن به عنوان انگیزه استفاده کنم. بگذارید من از کارهای دیگران یاد بگیرم و در زندگی خودم استفاده کنم.

مقایسه همچنین می‌تواند معلم شما باشد، وقتی به شما نشان می‌دهد که چه می‌خواهید. اگر حسودی می‌کنید، دقت کنید. این شخصیت آینده شماست که پیامی برایتان می‌فرستد. مثل همان طراح داخلی که وب‌سایت زیبای همسایه‌اش را دید و فهمید وقت آن است که تماشا کردن را کنار بگذارد و وب‌سایت خودش را بسازد.

  خلاصه کتاب علی بابا اثر دانکن کلارک

موفقیت دیگران می‌تواند چیزی فراتر از حسادت به شما بدهد، می‌تواند دقیقاً نشان دهد که چه چیزی برای شما هم ممکن است. موفقیت آن‌ها جلوی موفقیت شما را نمی‌گیرد، فقط می‌گوید اگر تلاش کنید چه اتفاقی ممکن است بیفتد. بگذارید آن‌ها موفقیت خود را داشته باشند، بگذارید من انرژی‌ام را جای درست خرج کنم.

و حالا که مقایسه را کنار گذاشته‌اید، برای چیزی مهم‌تر آماده هستید: مدیریت دنیای پیچیده روابط بزرگسالان – دوستان، همسر و اعضای خانواده که زندگی روزمره شما را می‌سازند. این موضوع بعدی است.

 

فصل 6) بگذار بقیه بی‌هدف شوند یا دور شوند، من محکم می‌ایستم.

چرا رابطه دوستی در بزرگسالی اینقدر دشوار می‌شود؟ برای خیلی‌ها، این تغییر آرام است اما آزاردهنده: مردم می‌روند، کارهای مهم زندگی عوض می‌شود و چت‌های گروهی ساکت می‌مانند. این دوره – که رابینز آن را «پراکنده شدن بزرگ» می‌نامد – زمانی است که دوستی از یک چیز خودکار و حاضر و آماده، تبدیل به یک چیز شخصی و هدفمند می‌شود.

بیشتر دوستی‌های بزرگسالان نه به دلیل خیانت یا بی‌توجهی، بلکه به این دلیل از بین می‌روند که یکی از سه عنصر ضروری از بین می‌رود:

  1. نزدیکی (مکانی)،
  2. وقت مناسب،
  3. یا انرژی.

دیگر مثل دوران مدرسه همیشه در تماس نیستید. مسیرهای زندگی جدا می‌شود: ازدواج، بچه آوردن، رفتن به شهر دیگر. نتیجه؟ عادت‌های مشترک از بین می‌رود. حتی اگر از نظر فیزیکی نزدیک باشید، اگر دیگر حس خوبی به رابطه ندارید، شاید باید رها کنید و بروید. اگر این سه نکته را بفهمید، آسان‌تر است که ببینید دور شدن همیشه به معنی طرد شدن نیست.

اینجا است که طرز فکر «رهایشان کن» قوی می‌شود. بگذارید بروند شهر دیگر. بگذارید جواب پیام ندهند. بگذارید اولویت‌شان افراد دیگر باشند. دوستی‌ها به دلایل زیادی کم‌رنگ می‌شوند. چسبیدن به آن‌ها فقط دل کندن را سخت‌تر می‌کند.

اما بعد، باید به «بگذارید من» فکر کنیم. بگذارید من (به شخصی جدید) اول سلام کنم. بگذارید من رفتاری صمیمی داشته باشم. بگذارید من به یک کلاس ملحق شوم، پیام بفرستم، یا در خانه کسی را بزنم. دوستی بزرگسالان چیزی نیست که خودش اتفاق بیفتد – چیزی است که شما باید بسازید.

از کوچک شروع کنید. اسم آن قهوه‌فروش را که هر روز می‌بینید بپرسید. از جوراب‌های کسی تعریف کنید. به یک کوهنوردی گروهی ملحق شوید. این ارتباطات کوچک هستند که روابط واقعی را شروع می‌کنند. یک سال به خودتان فرصت دهید. جمع شدن اعتماد و لحظات مشترک زمان می‌برد، اما اتفاق می‌افتد.

اگر می‌خواهید سریع‌تر دوست پیدا کنید، فقط به برنامه‌های دیگران نپیوندید، خودتان برنامه‌ریز باشید. یک باشگاه کتاب، یک گروه پیاده‌روی، یا یک شب بازی راه بیندازید. ساختن یک گروه محلی بر اساس علایقتان معمولاً سریع‌ترین راه برای پیدا کردن آدم‌های شبیه خودتان است.

دوستی بزرگسالان نیاز به انعطاف، تلاش و بلوغ دارد. همچنین می‌تواند بهترین روابط زندگی‌تان را به شما بدهد، بسیاری از آن‌ها را هنوز پیدا نکرده‌اید. بگذارید آن‌ها دور شوند. بگذارید من شروع کنم.

 

فصل 7) بگذارید آن‌ها مقاومت کنند، بگذارید من به شیوه‌ای متفاوت رهبری کنم.

آیا تا به حال نگران سلامتی یک نفر نزدیک به خودتان شده‌اید؟ از او خواهش کرده‌اید ورزش کند، برایش غذای سالم پخته‌اید، حتی کارت باشگاه خریده‌اید. اما هیچ‌چیز فایده ندارد. هر چه بیشتر زور می‌زنید، آن‌ها بیشتر مقاومت می‌کنند. شما عصبی، خسته و مخفیانه نگرانید. فقط می‌خواهید آن‌ها هم به اندازه شما برای سلامتی‌شان ارزش قائل شوند.

وقتی می‌خواهید کسی عوض شود، معمولاً دلیلش این است که دوستش دارید. اما محبت شما نمی‌تواند طبیعت انسان را تغییر دهد. بزرگسالان فقط به این دلیل که شما می‌خواهید، تغییر نمی‌کنند. آن‌ها تنها زمانی تغییر می‌کنند که خودشان بخواهند. و هر چقدر بیشتر فشار بیاورید، مقاومت آن‌ها هم بیشتر می‌شود.

پس چه‌کار باید بکنید؟ از خودتان شروع کنید.

 

استفاده از تکنیک 5 چرا

قبل از اینکه بخواهید روی کسی تأثیر بگذارید، از روش «پنج چرا» استفاده کنید. بپرسید:

«چرا این رفتار مرا اذیت می‌کند؟». سپس باز هم بپرسید چرا، و ادامه دهید، عمیق تر شوید تا به لایه های زیرین و ریشه ای رفتارتان نفوذ کنید. معمولاً بعد از چرای پنجم می‌فهمید که مشکل اصلی چیست – اغلب یک ترس از دست دادن، احساس درماندگی یا شرم است. شاید رفتارش شبیه چیزی است که شما در زندگی خودتان از آن فرار می‌کنید. این شفافیت سخت است، اما لازم است.

 

استفاده از تکنیک ABC مل رابینز

بعد از اینکه آرام شدید، می‌توانید از «روش ABC مل رابینز» استفاده کنید؛ روشی علمی برای تأثیرگذاری بدون فشار.

اول، عذرخواهی (Apologize) کنید که سعی داشتید آن‌ها را کنترل کنید، و سؤالات باز (Ask open-ended questions) بپرسید که آن‌ها را به تأمل دعوت کند – مانند «الان چه احساسی نسبت به سلامتی‌ات داری؟».

سپس، عقب بکشید (Back off) و فقط مشاهده کنید. تلاش برای درست کردن آن‌ها را متوقف کنید. در عوض، روی خودتان تمرکز کنید. نشان دهید، نه اینکه بگویید، که تغییر مثبت چه شکلی است.

در نهایت، هر پیشرفت کوچک را با تشویق صادقانه جشن بگیرید (Celebrate).

تقویت مثبت، نه فشار، چیزی است که شتاب ایجاد می‌کند.

بگذارید آن‌ها غیرفعال بمانند. بگذارید باشگاه را نروند. بگذارید من نشان دهم که چه چیزی ممکن است. بگذارید من خودم آن کار را انجام دهم. بگذارید من اعتماد کنم که تأثیرگذاری‌ام (با الگو بودن) مهم‌تر از قضاوت کردن آن‌هاست.

تغییر وقتی اتفاق نمی‌افتد که کسی را مجبور کنید. تغییر زمانی شروع می‌شود که دست از تلاش برای کنترل آنها بردارید و شروع به هدایت‌شان از طریق یک الگوی آرام کنید.

 

فصل 8) بگذار بقیه اشتباه کنند، من کنارشان هستم.

آیا تا به حال تمام تلاش‌تان را برای کمک به کسی گذاشته‌اید، اما بعد دیده‌اید که او خودش نمی‌خواهد به خودش کمک کند؟ شما پشتیبانی، راهنمایی و حتی پول می‌دهید. اما هیچ چیز عوض نمی‌شود. آن‌ها از صحبت‌های سخت فرار می‌کنند. در برابر کمک مقاومت می‌کنند. آن‌ها همان اشتباهات دردناک را تکرار می‌کنند. و کم‌کم، شما خودتان را در تلاش برای نجات دادن آن‌ها از دست می‌دهید.

این یکی از حقایق سخت درباره بهتر شدن است: مردم چون شما می‌خواهید، خوب نمی‌شوند. تغییر فقط زمانی شروع می‌شود که خودشان تصمیم بگیرند، و بعضی‌ها هیچ‌وقت به آن نقطه نمی‌رسند. بگذارید آن‌ها به حرف شما گوش ندهند. بگذارید کمک را قبول نکنند. بگذارید اشتباه کنند. دیگر ادعا نکنید که می‌توانید مشکل آن‌ها را حل کنید.

  خلاصه کتاب 10 روز تا مطالعه سریعتر اثر ابی مارکس بیل

فرق است بین دوست داشتن کسی و نجات دادن او. وقتی مدام او را از پیامدهای کارهایش نجات می‌دهید، در واقع کمک نمی‌کنید، بلکه به او اجازه می‌دهید به کار بدش ادامه دهد. این کار می‌تواند درد را هم برای او و هم برای شما طولانی‌تر کند.

به جای هدر دادن انرژی روی کمکی که او قبول نمی‌کند، از حد و مرزهای خودتان محافظت کنید. اگر از نظر مالی به کسی کمک می‌کنید، شرایط خودتان را بگویید. کمک می‌تواند شرط داشته باشد: «اگر مواد مصرف نکنی، می‌توانی اینجا زندگی کنی.» «اگر به مدرسه بروی، من شهریه‌ات را می‌دهم.» اما اگر شرط‌ها رعایت نشد، حمایت مالی را قطع کنید. بله، ممکن است داد و بیداد کند. بله، دردناک است. اما مرز شما می‌تواند همان هشداری باشد که نیاز دارد.

به جای نجات دادن، یک فضای خوب برای تغییر ایجاد کنید. خانه را تمیز کنید. خرید خانه را انجام دهید. کنارش بنشینید بدون اینکه از او جواب بخواهید. بدون اینکه بخواهید توضیح دهد چه کمکی می‌خواهد، از او حمایت کنید چون اغلب نمی‌توانند بگویند. بگذارید من دست از تلاش برای درست کردن او بردارم. بگذارید من به توانایی او برای تغییر ایمان داشته باشم. یک قدرت آرام در کنار او ایستادن وجود دارد، به جای اینکه بخواهید او را به زور جلو ببرید.

وقتی طوری رفتار می‌کنید که انگار او می‌تواند با مشکلش روبه‌رو شود، او هم شروع به باور کردن می‌کند. و این باور، راهی برای بهتر شدن است.

در بخش بعدی، می‌بینیم که چطور عشقی را که واقعاً حق شماست انتخاب کنید و دیگر به کمتر از آن راضی نشوید.

 

فصل 9) بگذار بقیه بروند، من عشق واقعی را انتخاب می‌کنم.

شما دنبال عشق هستید. عشق واقعی. اما در این مسیر قرار گذاشتن‌ها، حس می‌کنید در یک هزارتوی بدون خروجی گیر کرده‌اید. از خود می‌پرسید: زیادی هستم یا کم؟ جذب پتانسیل افراد می‌شوید، خطرهای رابطه را نادیده می‌گیرید و در روابطی که پیش نمی‌روند می‌مانید، شاید روزی درست شود.

اما عشق با دنبال کردن به دست نمی‌آید. عشق انتخاب می‌شود.

دیگر تلاش نکنید دل کسانی را ببرید که نمی‌توانند هم‌سطح شما باشند. اگر شما را نادیده می‌گیرند، تعهد نمی‌دهند، یا شما را دور از خود نگه می‌دارند – رهایشان کنید. بگذارید شخصیت واقعی‌شان را به شما نشان دهند. بگذارید بروند. بگذارید شما را دوست نداشته باشند. وقتی کسی فاصله می‌گیرد، آن را طرد شدن ندانید. آن را به عنوان یک تنظیم قطب‌نمای مسیر زندگی‌تان بگیرید.

اگر مدام با کسانی دوست می‌شوید که از نظر احساسی در دسترس نیستند، بیشتر دقت کنید. آیا دوست دارید دنبال کسی بدوید؟ آیا جذب کسانی می‌شوید که می‌خواهید آن‌ها را درست کنید، یا می‌خواهید خودتان را به آن‌ها ثابت کنید؟ اگر این‌طور است، تا خودتان عوض نشوید، این مشکل حل نمی‌شود. صادق باشید. بگذارید من دست از دنبال کردن «شایدها» بردارم و در دنیای واقعی زندگی کنم.

وقتی رابطه‌ای خوب پیش می‌رود، از حرف زدن درباره تعهد نترسید. شفاف باشید:

«این رابطه عالی بوده. من دنبال یک رابطه جدی و طولانی‌مدت هستم و برای زمانم ارزش قائلم. اگر با هم هم‌نظر نیستیم، مشکلی نیست – اما باید بدانم.»

و اگر «نه» گفتند؟ رهایشان کنید. با حفظ احترام خودتان، آن رابطه را تمام کنید.

در روابط طولانی، از چیزهایی که یاد گرفتید استفاده کنید – مثل روش ABC:

  • عذرخواهی کنید،
  • سؤال بپرسید،
  • عقب بکشید،
  • پیشرفت را جشن بگیرید.

اما اگر چیزی عوض نشد، وقت D و E است:

  • تصمیم بگیرید (Decide) که آیا این مشکل را غیرقابل حل می‌دانید؟
  • شکایت کردن را تمام کنید (End the complaining)، یا رابطه را تمام کنید (End the relationship). نمی‌توانید از کسی که هست، مدام ناراحت باشید.

سازگاری بیشتر به رویاهای مشترک و تمایل به رشد کردن با هم مربوط است تا فقط جذب ظاهری. اگر شما بچه می‌خواهید و او نمی‌خواهد، یا شما می‌خواهید در یکجا بمانید و او می‌خواهد به آن سر دنیا برود، این‌ها فقط عادت‌های عجیب نیستند، بلکه شکاف‌های عمیق هستند.

و اگر رابطه تمام شود، درد خیلی سخت خواهد بود. اما یادتان باشد، ابدی نیست. بگذارید من گریه کنم. بگذارید من خوب شوم. بگذارید من زندگی‌ام را پس بگیرم.

شما تکه‌ای گمشده نیستید. شما عشق زندگی خودتان هستید. و وقتی این‌طور زندگی کنید، عشق مناسب، شما را پیدا خواهد کرد.

 

پیام نهایی خلاصه کتاب تئوری رها کردن

در این خلاصه تئوری رهایشان کن مل رابینز، یاد گرفتید که آزادی، از رها کردن کنترل و به دست گرفتن مسئولیت زندگی‌تان به وجود می‌آید.

«رهایشان کن» یعنی قبول کنید که نمی‌توانید واکنش‌ها، انتخاب‌ها یا احساسات دیگران را مدیریت کنید. بگذارید آن‌ها دور، آشفته، مقاوم یا ناامیدکننده باشند. تلاش برای درست کردن آن‌ها فقط شما را خسته می‌کند.

«بگذارید من…» تمرکز را به درون شما می‌آورد. بگذارید من رک و راست حرف بزنم، بگذارید من دور شوم، بگذارید من حد و مرزی را حفظ کنم، یا بگذارید من ریسکی را که از آن فرار می‌کردم بپذیرم. به جای اینکه منتظر تغییر دیگران باشید، مسئولیت آرامش، رشد و مسیر خودتان را می‌پذیرید.

این دو عبارت کوچک در کنار هم، یک تحول بزرگ را ایجاد می‌کنند. وقتی انرژی‌تان را صرف لجبازی یا راضی کردن دیگران نمی‌کنید، ذهن‌تان شفاف، اعتماد به نفس‌تان بالا و آرامش‌تان بیشتر می‌شود. نتیجه؟ روابط قوی‌تر، مرزهای بهتر، و زندگی‌ای که بیشتر شبیه زندگی خودتان است.

بگذارید آن‌ها راه خودشان را بروند، من راه خودم را می‌روم.

 

درباره نویسنده: مل رابینز

مل رابینز نویسنده پرفروش، سخنران انگیزشی و تحلیلگر حقوقی سابق سی‌ان‌ان است که به دلیل ابزارهای عملی‌اش برای ایجاد تحول شخصی شناخته شده است. او با کتاب «قانون ۵ ثانیه» به شهرت جهانی رسید و از آن زمان کتاب «عادت های ۵ ستاره» را نیز نوشته و «پادکست مل رابینز» را راه‌اندازی کرده است، که یکی از محبوب‌ترین برنامه‌های خودسازی در سراسر جهان است. سبک قابل درک و بینش‌های مبتنی بر تحقیق او به میلیون‌ها نفر کمک کرده تا دست به عمل بزنند و زندگی‌های بهتری بسازند.

کاور سمینار چالش تزلزل ناپذیری تونی رابینز در سایت نگرش نیک

[avans-post-rate]
کاور هرگز تمام نشد دیوید گاگینز نگرش نیک

پیشنهاد امروز نگرش نیک

[daily_discount_product]
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

تمدید اشتراک یکساله

در صورتی که قبلا اشتراک یکساله داشتید و الان قصد تمدید اشتراک تان را دارید، می توانید با 60 درصد تخفیف یعنی با مبلغ 600 هزارتومان، اشتراک خود را تمدید کنید. کافیست از طریق چت آنلاین در پایین سایت یا واتساپ به من پیام بدهید که قصد تمدید دارید، من راهنمایی تان می کنم.