در مسیر رشد و پیشرفت فردی، شناخت بخشهای پنهان روان ما اهمیت خیلی زیادی دارد. یکی از بزرگترین و دردناکترین مشکلاتی که خیلیها در زندگی با آن درگیرند، گیر افتادن مداوم در الگوهای تکراری روابط ناسالم است. یعنی فرد مدام خودش را در رابطههای آسیبزا، سوءاستفادهگرانه و مخرب پیدا میکند. دلیل این اتفاق، ریشههای عمیقی در تجربههای گذشته، زخمهای روانی (تروماها) و روشهای دفاعی ناخودآگاه ما دارد.
در این مقاله در سایت نگرش نیک که بر اساس گفتگوی دکتر اندرو هیوبرمن و دکتر پل کونتی (روانپزشک برجسته) نوشته شده، میخواهیم این روابط را دقیقتر بررسی کنیم و ببینیم چرا آدمها در محیطهای سمی میمانند و اصلاً تفاوت حسادت سازنده با حسادت مخرب چیست.
غلبه بر فرار کردن و پس گرفتن کنترل در روابط عاطفی
قبل از اینکه سراغ روابط خیلی سمی برویم، باید بدانیم که ریشه خیلی از مشکلات رابطهها، چیزی به نام فرار یا اجتناب است.
مثلاً فرض کنید در یک رابطه عاطفی، دو نفر نیازها و خواستههای متفاوتی دارند. اگر در میزان میل جنسی، یک نفر نمرهاش هشت باشد و دیگری دو، کسی که نمرهاش دو است شاید پیش خودش بگوید: «من اصلاً نمیتوانم این کار را بکنم.» در اینجا ما با پدیده اجتناب یا فرار روبرو هستیم.
وقتی این اجتناب را دقیقتر بررسی میکنیم، میبینیم همیشه پای یک اتفاق وحشتناک در گذشته در میان نیست.
گاهی این موضوع فقط به خاطر آموزشهای غلط فرهنگی، احساس خجالتی که جامعه در نوجوانی به ما داده، یا چند تجربه بد و محدود در گذشته است. فرد در طول زمان یاد گرفته که این بخش از وجودش را سرکوب کند یا بد بداند.
اما وقتی همین فرد متوجه میشود که آن تجربههای بد مال گذشته بوده و او الان یک فرد بالغ و آزاد در یک رابطه سالم است، میتواند دوباره کنترل اوضاع (عاملیت) را دست بگیرد و قدردان باشد.
او یاد میگیرد به جای سرزنش خودش، از داشتن شریک زندگیاش خوشحال باشد و با کنار زدن موانع ذهنی، به یک تعادل خوب و رضایتبخش برسد؛ تعادلی که یک تحمل اجباری نیست، بلکه یک پیشرفت واقعی برای هر دو نفر است.
چرا ما الگوهای تکراری را در روابط ناسالم تجربه میکنیم؟
یکی از سوالات مهم در روانشناسی این است که چرا آدمها وارد رابطههایی میشوند که آخر و عاقبت خوبی ندارد. البته آدمهایی هم هستند که روان بسیار سالمی دارند ولی درگیر چنین روابطی میشوند و واقعیت این است که حتی سالمترین آدمها هم برای اینکه انرژی مثبت و سازندهشان را بیشتر کنند، باید روی ذهن و روان خودشان کار کنند.
با این حال، خیلیها درگیر مشکلات روانی جدیتری هستند که باعث میشود الگوهای مخربی در زندگیشان شکل بگیرد.
فرق بین اختلافات ساده و بحرانهای روانی
ما باید بین دو نوع رابطه فرق بگذاریم:
- رابطههایی که در کل سالماند اما به خاطر تفاوتهای ساده به هم میخورند.
- رابطههایی که درگیر مشکلات حاد روانی هستند.
چالشهای واقعی و خطرناک زمانی پیش میآیند که افراد مدام وارد یک چرخه تکراری از سوءاستفاده و آسیب میشوند.
زخمهای گذشته و مفهوم اجبار به تکرار
در روانشناسی اصطلاحی داریم به نام اجبار به تکرار. دکتر کونتی میگوید:
نباید فکر کنیم این یک اجبارِ غیرقابل کنترل است.
روند تصمیمگیری انسان که باعث تکرار یک چرخه غلط میشود، خیلی پیچیده است. زیاد میشنویم که میگویند: «این چهارمین رابطه سمی اوست؛ فقط اسم آدمها عوض شده!» این موضوع شاید عجیب و ترسناک به نظر برسد، اما یک دلیل کاملاً عصبی و روانی دارد.
بخش احساسی مغز ما (سیستم لیمبیک) اصلاً متوجه گذر زمان نمیشود و ساعت و تقویم سرش نمیشود. زخم روانیِ ناشی از یک رابطه سمی، تأثیر عمیقی روی این بخش میگذارد و احساس شرم شدیدی در فرد ایجاد میکند.
کسی که چنین آسیبی دیده، ناخودآگاه دلش میخواهد آن شرایط را درست کند تا دوباره احساس ارزشمندی کند. او با این فکر وارد روابط مشابه میشود که: «اگر این بار بتوانم در این شرایط سخت پیروز شوم و رابطه را درست کنم، یعنی من مقصر نبودهام.»
مغز احساسی زمان را نمیفهمد، بنابراین ناخودآگاه شما را به سمت آدمهای سمی میکشاند که شبیه به کسانی هستند که در گذشته به شما آسیب زدهاند.
ذهن شما در واقع میخواهد با تغییر دادنِ این افراد جدید، شکست قبلی را جبران کند و به خودش ثابت کند که دوستداشتنی و ارزشمند است.
این یعنی به جای قرار گرفتن در یک رابطه امن برای درمان زخمهایتان، دوباره وارد همان میدان مین میشوید تا این بار به زور پیروز شوید و با یک پایان خوش بیرون بیایید.
چرا قربانیها نمیتوانند از رابطه خارج شوند؟
شاید بزرگترین سوالی که برای بقیه پیش میآید این باشد: چرا کسی که دارد آسیب میبیند، خیلی راحت رابطه را تمام نمیکند؟ برای جواب دادن به این سوال باید ببینیم در ذهن و روشهای دفاعی این فرد چه میگذرد که او را در این قفس حبس کرده است.
تله آدمهای خودشیفته و سوءاستفادهگر
یک طرف ماجرا، آدمهای خودشیفته قرار دارند. این افراد به خاطر آسیبهای عمیق درونیشان، مثل یک چاهِ پرنشدنی از نیاز هستند و میل شدیدی به سوءاستفاده از دیگران دارند.
یک فرد خودشیفته ناخودآگاه میگردد تا کسی را پیدا کند که به خاطر زخمهای گذشته، ترس شدیدی از رها شدن دارد. بعد با استفاده از همین ترس، از او سوءاستفاده میکند. این پیوند یک رابطه بیمارگونه میسازد که در آن، فرد سوءاستفادهگر مدام قوی تر میشود و فرد قربانی ذرهذره آب میشود.
احساس ناامنی و از خودگذشتگیهای مخرب
خیلیها به خاطر داشتن ناامنی دلبستگی، حاضرند بخشهایی از هویت و وجودشان را فدا کنند فقط برای اینکه طرف مقابل ترکششان نکند.
این ناامنی ممکن است ریشه در کودکی داشته باشد؛ مثلاً فرد دیده که مادرش برای حفظ زندگی، همیشه از حق خودش گذشته است و حالا فکر میکند قانون زنده ماندن در رابطه همین است. البته این ناامنی شکلهای مختلفی دارد. گاهی باعث میشود فرد به شدت کنترلگر شود و گاهی او را مجبور میکند مدام کوتاه بیاید و خودش را فراموش کند.
نابود شدن اراده و قدرت انتخاب
دلیل اصلی که آدمها در این شرایط میمانند، این است که قدرت انتخاب و ارادهشان کاملاً از بین میرود. وقتی یک نفر مدام تحقیر میشود، احساس ارزشمندی و شایستگیاش را از دست میدهد. در واقع روحیه او کاملاً تخریب میشود. در این حالت، او حتی نمیتواند ویژگیهای مثبت، مهربانی و تواناییهای خودش را ببیند تا با تکیه بر آنها بتواند از رابطه بیرون بیاید.
دور شدن از اجتماع و تشدید سلطهگری
یک رابطه سالم میتواند با تعداد کمی دوست و ارتباطات محدود هم به خوبی پیش برود، اما روابط تکراری و ناسالم وقتی به انزوا کشیده میشوند و فرد ارتباطش را با همه قطع میکند، به شدت خطرناکتر میشوند.
بریدن ارتباط با دوستان برای کنترل کردن
آدمهایی که شخصیتهای تاریکی دارند (مثل خودشیفتهها)، معمولاً سعی میکنند قربانیشان را از خانواده، دوستان و همکاران دور کنند. هدفشان این است که به او این حس را بدهند: هیچکس جز من تو را نمیخواهد.
آنها این کار را میکنند تا احساس امنیت قربانی را از بین ببرند و اضطراب او را از دنیای بیرون بیشتر کنند.
تاریکی درون و نقش آن در ادامه یافتن سوءاستفاده
تاریکی و انزوا همیشه به نفع آدم ظالم است. فرد سوءاستفادهگر دلش میخواهد فضا تاریک بماند، چون اگر قربانی ببیند که زندگی بهتر، عشق سالمتر و احترام در دنیای بیرون وجود دارد، ممکن است رابطه را ترک کند.
وقتی دیگران به فرد بگویند که چقدر باهوش، زیبا یا ارزشمند است، بذرهای اراده در او کاشته میشود. به همین دلیل، فرد سلطهگر با تحقیر کردنهای مداوم، جلوی این نور را میگیرد. غمانگیزترین قسمت ماجرا اینجاست که فرد سلطهگر در تاریکیِ «حسادت مخرب» زندگی میکند و قربانی در تاریکیِ «از دست دادن امید و روحیه».
محیطهای کاری سمی و نبود سیستم پاسخگویی
این چرخههای مخرب فقط مخصوص رابطههای عاطفی نیستند. در محیطهای کاری، محیطهای دانشگاهی، شرکتها و حتی در جمعهای دوستانه هم الگوهای مشابهی میبینیم.
سوءاستفاده در محیطهای کاری و دانشگاهی
فرض کنید در یک آزمایشگاه دانشگاهی، حجم کار آنقدر زیاد و غیرمنطقی است که هیچ انسانی نمیتواند از پس آن بربیاید و مدیر آنجا با ایجاد استرس شدید، یک محیط کاملاً سمی میسازد. در این شرایط، کارمندان فکر میکنند هیچ راه فراری ندارند؛ چون بیرون آمدن از آنجا به معنای پایان کار علمیشان، از دست دادن توصیهنامهها و نابود شدن آینده شغلیشان است.
اهمیت نظارت و پاسخگویی در سیستمها
دکتر کونتی میگوید:
هر زمان که ما یک سیستم بستهِ بدون پاسخگویی بسازیم، راه را برای ظلم و سوءاستفاده باز کردهایم.
یک سیستم سالم سیستمی است که هم مدیران روی زیردستان نظارت منطقی داشته باشند و هم کارمندان بتوانند حرفشان را به مدیران برسانند.
او مثال عجیبی از یک تیم پزشکی در یک دانشگاه معروف میزند که در آن یک پزشک ارشد، پزشکان ردهپایینتر را کتک میزد و آزار فیزیکی میداد، اما چون سیستم پاسخگویی وجود نداشت، هیچکس نمیتوانست اعتراضی بکند!
در چنین محیطهایی فقط قربانیان آسیب نمیبینند، بلکه کل سیستم متضرر میشود. ریشه همه این رفتارهای مخرب در محیط کار، چیزی به نام حسادت مخرب است.
فرق اصلی بین غبطه خوردن و حسادت مخرب
برای اینکه آدمهای سوءاستفادهگر را بهتر بشناسیم، باید فرق ظریف اما خیلی مهم بین دو نوع حسادت را بدانیم.
تلاش برای پیشرفت در مقابل میل به نابودی
غبطه خوردن معمولاً خطری ندارد. وقتی میبینید کسی چیزی دارد که شما ندارید، مثلا جوانی، ثروت یا مقام، غبطه خوردن باعث میشود تلاش کنید تا شما هم به آن برسید؛ یا اگر رسیدن به آن ممکن نیست (مثل سن کمتر)، با احساس قدردانی، ارزش داشتههای فعلیتان را بدانید. این یک حس طبیعی است که باعث پیشرفت میشود.
اما حسادت مخرب کلاً فرق دارد. حسادت مخرب اینطور به دنیا نگاه میکند: پایین کشیدن و نابود کردن دیگران، به اندازه بالا بردن خودم لذتبخش است!
کسی که حسادت مخرب دارد، اگر ببیند شما موفقتر هستید و نتواند خودش را به شما برساند، سعی میکند با آزار دادن، مسخره کردن، شایعهسازی و تخریب روانی، شما را نابود کند.
رابطه حسادت مخرب با شخصیت خودشیفته
آدمهای خودشیفته، دنیا را از دریچه حسادت مخرب میبینند. همین درصد بسیار کم از آدمهای جامعه، بیشترین آسیبها را به دنیا میزنند؛ از سوءاستفاده در یک رابطه دونفره بگیرید تا راه انداختن جنگهای بزرگ.
این افراد مثل چاهی هستند که ته ندارد. حسادت آنها هیچوقت تمام نمیشود؛ اگر معیار حسادتشان پول باشد، حتی اگر میلیاردها دلار داشته باشند باز هم خوشحال نیستند، چون هدفشان فقط داشتنِ خودشان نیست، بلکه میخواهند دیگران نداشته باشند.
آنها پشت دیوارهای ضخیمی از روشهای دفاعی مثل انکار کردن و بهانهتراشی قایم میشوند و برای یک لذت زودگذر که از تخریب دیگران به دست میآید، امنیت روانی خودشان و اطرافیانشان را به خطر میاندازند.
مسیر بهبودی: پیدا کردن دوباره خود و خروج از این چرخه غلط
با وجود همه این تاریکیها، هیچوقت برای تغییر دیر نیست؛ نه برای کسی که آسیب دیده و نه حتی برای کسی که عادت به سوءاستفاده دارد. هرچند مسیر بسیار سختی است. برای بیرون آمدن از الگوهای تکراری روابط ناسالم، اولین قدم این است که بپذیریم گذشته، متعلق به گذشته است.
هر انسانی ویژگیهای ارزشمندی دارد که میتواند بابت آنها شکرگزار باشد. افراد با تقویت قدرت اراده و تمرکز روی داشتههای درونیشان، میتوانند از تاریکیِ ناامیدی بیرون بیایند.
در این میان، نقش جامعه هم خیلی پررنگ است؛ فراهم کردن منابع حمایتی مثل خانههای امن، کمکهای مالی هرچند کوچک و شبکههای حمایتی اجتماعی، میتواند زنجیرهای این سوءاستفادهها را پاره کند. در نهایت، با شناخت ذهن خود، عبور از زخمهای روانی گذشته و بالا بردن حس قدردانی، میتوانیم رابطههایی بسازیم که در آنها، هر دو طرف فضایی برای رشد، امنیت و عشق واقعی داشته باشند.
سخن پایانی
رها شدن از چرخهی آسیبزای روابط سمی، به شجاعت برای روبهرو شدن با زخمهای قدیمی و تغییر زاویه دیدمان نیاز دارد.
وقتی به جای تلاش برای اثبات خودمان به آدمهای اشتباه، روی ارزشمندی و اقتدار درونی خود سرمایهگذاری کنیم، مغز نیز بهمرور آرام میشود و امنیت واقعی را در آرامش، نه در کشمکش و اضطراب، جستوجو میکند.
مهمترین رابطهای که باید ترمیم کنیم، رابطه با خودمان است؛ زیرا همین دگرگونی درونی میتواند نگاه ما به دنیای بیرون را تغییر دهد و به ما کمک کند روابط سالمتر و آدمهای مناسبتری را وارد زندگی خود کنیم.
هدف ما در نگرش نیک این است که با روشن کردن الگوهای پنهان روان، به شما کمک کنیم با آگاهی و عاملیت، قدمی محکم برای پایان دادن به این تکرار دردناک بردارید و زندگی سرشار از عشق سالم، احترام و شکوفایی برای خود بسازید.