در خلاصه کتاب مهندسی درون یاد می گیرید:
- چرا نباید حرفهای بیارزش را گوش کنید؛
- باید کدام کوه ها را فتح کنید تا گنجینههای معنوی دنیا را پیدا کنید؛
- و چطور مولکول شادی خودتان را بسازید.
هرچه زندگی غربی سریعتر میشود و فکرهای ما بیشتر میدوند، بیشتر دنبال یک آرامش ذهنی هستیم. خیلیها برای فرار از شلوغی های روزانه، یوگا انجام میدهند. ولی متأسفانه، یوگا برای بیشتر ما فقط یک ورزش است تا بدنمان را برای کار سخت روز بعد آماده کنیم. در حالی که یوگا چیزی بیشتر از یک کلاس حفظ سلامتی است؛ یوگا یک راه و رسم زندگی و نوعی نیایش است. یوگا بر روی مراکز انرژی بدن اثر میگذارد و ذهن را قوی میکند.
خلاصه کتاب مهندسی درون به شما حکمت یوگا را آموزش میدهد که در زندگی غربی کمتر به آن توجه میشود. یاد میگیرید چطور معنویت را پیدا کنید، تجربههای شخصی خودتان را بسازید و به شادی واقعی و دائمی برسید.
فصل 1) رضایت و کمال ماندگار تنها میتواند در درون خود شما یافت شود.
آیا متوجه شدهاید که بسیاری از افراد فوقالعاده موفق نمیتوانند در زندگی احساس خوشبختی کنند؟ این یک اتفاق رایج است. اما دلیلش چیست؟
جواب ساده این است که اگر برای موفقیت شغلی، از شخصیت اصلی خود دور شوید، این کار فقط در ابتدا خوب جواب میدهد. همانطور که یک داستان هندی میگوید، این روش شادی و رضایت دائمی نمیآورد.
داستان از این قرار است:
یک روز، یک قرقاول به گاوی شکایت کرد که بالهایش ضعیفاند و نمیتواند به بالای درخت برسد و منظره را ببیند. گاو گفت که قرقاول باید هر روز کمی کود حیوانی بخورد تا قوی شود و بتواند به بالاترین شاخهها برسد. قرقاول این کار را کرد و قوی شد و توانست بالای درخت بنشیند. در همین حال، یک کشاورز از آنجا رد شد. او با دیدن قرقاول بزرگ روی شاخه، به آن شلیک کرد و آن را برای شام خود پخت.
در مورد انسانها هم همینطور است: کارهای پوچ (بیارزش) شما را فقط تا یک جایی میرسانند. برای اینکه واقعاً راضی و شاد باشید، باید ببینید چطور جهان را در درون خود تجربه میکنید.
این نکته بسیار مهم است، چون مردم عادت دارند به دنیای بیرون نگاه کنند و فکر میکنند که همه احساسات و تجربیاتشان، چه بد و چه خوب، از آنجا میآیند. اما این فقط یک خیال است.
مثلاً، وقتی کتاب میخوانید، کتابی که میبینید دقیقاً کجاست؟ یک آدم عادی میگوید کتاب در دستش و بیرون از اوست. اما وقتی میخوانید، نور به صفحه میخورد، به چشم شما میتابد و روی پردۀ چشم شما تشکیل میشود. در واقع کتاب در درون شما دیده میشود. درست مثل هر چیز دیگری در دنیای بیرون، کتاب هم در درون شماست. درک این موضوع خیلی مهم است، چون تمرکز زیاد روی دنیای بیرونی باعث شده که خیلیها نتوانند به آرامش و رضایت درونی برسند. در ادامه دلیلش را خواهید فهمید.
فصل 2) تمام چیزهایی که حس میکنیم و میفهمیم، از درون خودمان میآیند
آیا دقت کردهاید که گاهی از بغل کردن دیگران لذت میبرید و گاهی از این کار عصبانی میشوید؟
خیلیها این تضاد را دارند و این نشان میدهد که تجربۀ ما از زندگی چطور کار میکند. این نشان میدهد که احساسات ما کلاً توسط خود ما ساخته میشوند. یعنی نه تنها چیزهای بیرونی مثل کتاب و خانه در درون ما حس میشوند، بلکه حال و احوال درونی ما نیز همینطور است.
اگر کسی سرتان داد بزند، شاید بترسید یا عصبانی شوید. این واکنشها بهطور ناخودآگاه در بدن شما ایجاد میشوند، اما شما قدرت این را دارید که آنها را بشناسید و کنترلشان کنید. به این ترتیب، ما انسانها میتوانیم تجربۀ زندگی خود را بسازیم.
مولکول شادی چیست و چطور در بدن تولید میشود؟
با وجود اینکه خیلیها برای رسیدن به شادی واقعی به الکل یا مواد مخدر وابسته میشوند، اما رافائل مشولام (شیمیدان اسرائیلی) ثابت کرده که انسان میتواند بهطور طبیعی «مولکول شادی» خود را تولید کند. اسم این ماده آناندامید است و مثل کشیدن ماریجوانا، سیستم عصبی را شاد میکند.
وقتی بدن این ماده را ترشح میکند، حس لذت کامل بدون هیچ عوارضی به وجود میآید. برای فعال کردن آن، فقط کافی است ورزش کنید یا هنگام کار کردن احساس راحتی و «غرق شدن» در کار (flow) داشته باشید.
اما یوگیها میتوانند یک مرحله جلوتر بروند. آنها یاد میگیرند که بدن خود را بهطور فوقالعادهای کنترل کنند، بهطوری که فقط با تمرکز و قدرت اراده، آناندامید تولید میکنند. در ادامۀ خلاصه کتاب مهندسی درون بیشتر یاد خواهید گرفت که چطور میتوانید تجربۀ زندگی خود را دقیقاً به این شکل کنترل کنید.
فصل 3) بیشتر مردم در برابر اتفاقات زندگی، واکنشی اجباری و ناخواسته دارند
اکثر مردم به رویدادهای زندگی بهصورت اجباری (غیرارادی/ناآگاهانه) واکنش نشان میدهند، اما شما میتوانید انتخاب کنید که آگاهانه پاسخ دهید.
پاسخ طبیعی به تجربهای دردناک مثل یک جدایی بد، این است که مدام به آن فکر کنیم. خیلی رایج است که ما ماهها یا حتی سالها این اتفاقات ناراحتکننده را در ذهنمان مرور کنیم.
مثلاً ممکن است دائم شریکی که به شما خیانت کرده را در ذهن خود تصور کنید. این اصرار ناخودآگاه برای مرور اتفاقات بد، باعث میشود که بعضی از افراد خودشان را با آن اتفاقات تعریف کنند و دیگر نتوانند به یک شریک جدید اعتماد کنند.
اما راه دیگری وجود دارد که خیلی آگاهانهتر است و میتوانیم به اتفاقات گذشته و حال پاسخ دهیم. این راه شامل فکر کردن عمیق به آن تجربهها و درس گرفتن از آنها با دقت است. با این روش، شما میتوانید از دل سختیها رشد کنید.
مثلاً، سادگورو نویسنده همین کتاب، زنی را میشناسد که در زمان جنگ جهانی دوم در اتریش کودک بود. سربازان نازی به خانهشان آمدند، او و برادرش را از والدینشان جدا کردند و به ایستگاه قطار بردند. هنگام انتظار، برادرش با بچههای دیگر بازی میکرد و وقتی سوار قطار شدند، دختر متوجه شد که او کفش ندارد.
دختر سر برادرش داد زد و او را احمق خواند. بلافاصله بعد از آن، آنها از هم جدا شدند و دختر دیگر هیچوقت برادرش را ندید. بعدها فهمید که برادرش در اردوگاه کار اجباری مرده است. اما او اجازه نداد که این غم و عصبانیت نابودش کند، بلکه تصمیم گرفت از این تجربه درس بگیرد.
از آن به بعد، هر وقت لازم بود حرفی بزند، از گفتن چیزهایی که ممکن بود بعداً پشیمان شود، دوری میکرد. او میدانست که شاید هر مکالمه آخرین مکالمۀ او با آن فرد باشد. این تصمیم دیدگاه او را عوض کرد و راهی را برای یک زندگی شادتر باز کرد.
این نشان میدهد، با اینکه خیلیها عمر خود را صرف نگهداشتن کینههای قدیمی و مرور اتفاقات بد میکنند، زنده کردن این احساسات آسیبزننده به نفع ما نیست. با آگاه شدن از واکنشهایتان، میتوانید از این چرخۀ معیوب بیرون بیایید و مسیر دیگری را انتخاب کنید. حالا که میدانید چطور به اتفاقات زندگی آگاهانه واکنش نشان دهید، در قسمت بعدی با یک مفهوم مهم دیگر آشنا خواهید شد: مسئولیت.
فصل 4) بر خلاف باور عموم، مسئولیتپذیری آزادی شما را افزایش میدهد
وقتی به مسئولیت فکر میکنید، شاید به فکر خرید مینیبوس برای سفر دور دنیا و ترک خانواده نیفتید. اما شاید همین انتخاب، مسئولانهترین کاری باشد که انجام میدهید. با اینکه این کار برای بعضیها عجیب به نظر میرسد، اما مسئولیت در واقع آزادی به شما میدهد. چون مسئولیت یعنی توانایی توقف کردن، بررسی گزینهها و انتخاب بهترین واکنش به یک وضعیت.
سفر دور دنیا را در نظر بگیرید. اگر همینطوری و بدون فکر تصمیم بگیرید بروید، یک جوری است؛ ولی اگر مسئولانه فکر کنید، میبینید که چند راه دارید: میتوانید نروید، میتوانید تنها بروید، یا میتوانید خانواده را ببرید.
همین که آگاهانه انتخابهایتان را بررسی کنید، مسئولیتپذیری است و این کار، مسئولیت شما را بیشتر میکند، نه کمتر. پس مسئولیت آن چیزی نیست که فکر میکردید. حتی همیشه نیازی به کار عملی ندارد. مسئولیت به شما آزادی عمل میدهد، اما اینکه عمل کنید یا نه، به خودتان بستگی دارد.
چگونه با خبرهای بد دنیا برخورد مسئولانه داشته باشیم؟
خیلیها به خاطر حجم زیاد خبرهای بد (مثل جنگ و قحطی) احساس ناتوانی میکنند. این حس به این دلیل است که فکر میکنند به عنوان شهروند مسئول، باید کاری کنند. در حالی که حل تمام مشکلات دنیا غیرممکن است، اما واکنش آگاهانه به همۀ آنها کاملاً ممکن است.
فرض کنید خبر طوفانی در طرف دیگر دنیا را میشنوید. واکنش مسئولانه این است که ببینید آیا واقعاً میتوانید کمک کنید یا نه؟ آیا وقت، پول، مهارت یا آزادی دارید که بدون آسیب زدن به مسئولیتهای دیگرتان، به کمک کنید؟ اگر تصمیم بگیرید که نمیتوانید کمک کنید، باز هم آگاهانه پاسخ دادهاید و این خیلی بهتر از بیخیال شدن و نادیده گرفتن موضوع است.
فصل 5) برای رسیدن به روشنبینی، باید بدن، ذهن، احساسات و انرژی خود را با هم هماهنگ کنید
حتماً میدانید که همکاری برای موفقیت ضروری است. در مورد بدن ما هم همینطور است. برای اینکه درست کار کنید، بخشهای مختلف وجود شما باید با هم هماهنگ باشند. پس، برای رسیدن به روشنبینی، باید بین بدن، ذهن، احساسات و انرژی خود یک همکاری قوی ایجاد کنید.
یک داستان سنتی هندی این اصل را زیبا توضیح میدهد:
چهار یوگی در جنگل راه میرفتند. هر کدام به یک نوع یوگا اعتقاد داشتند:
- یکی به یوگای جسم،
- دومی به یوگای ذهن،
- سومی به یوگای دعا
- و چهارمی به یوگای مراکز انرژی (چاکراها).
هر کدام فکر میکرد که روش او بهترین است. ناگهان باران شدیدی گرفت و آنها به معبدی قدیمی پناه بردند. معبد دیوار نداشت و فقط سقفی روی ستونها بود که یک مجسمه در وسط آن قرار داشت.
وقتی باران شدیدتر شد و به داخل میزد، یوگیها دور مجسمه جمع شدند و آن را با هم در آغوش گرفتند. در این لحظه، خدا بر آنها ظاهر شد. آنها تعجب کردند. چرا خدا حالا ظاهر شد وقتی سالها برای او دعا کرده بودند؟ خدا خندید و گفت چون این چهار نفر بالاخره با هم یکی شدند.
همین اتحاد برای کسی که دنبال روشنبینی است لازم است؛ یوگا ابزاری است تا بدن، ذهن، احساسات و انرژی را کنار هم بیاورد و این ارتباط را ایجاد کند.
نقش یوگا در هماهنگ کردن ذهن، جسم، احساسات و انرژی
فلسفۀ یوگا میگوید:
اگر بدن در تعادل باشد، اما ذهن میل شدید به غذا یا روابط داشته باشد، بدن سریعاً تعادلش را از دست میدهد.
این موضوع برای احساسات و انرژی هم صادق است. برای رسیدن به تعادل واقعی، باید مدیتیشن کنید، یوگای جسمانی انجام دهید، دعا کنید و تمرینهایی برای مراکز انرژیتان انجام دهید. اما چطور این هماهنگی را پیدا کنید؟ قدم اول این است که جایگاه خود را در جهان، دوباره کشف کنید، و این همان چیزی است که در بخش بعدی یاد میگیرید.
فصل 6) بدن ما جزئی از زمین و کل جهان است
مردم معمولاً زمین را کثیف میدانند و برای همین تلاش میکنیم همه چیز را خیلی تمیز و استریل نگه داریم. اما آیا بدن ما هم کثیف است؟
در حقیقت، بدن انسان فقط یک تکه دیگر از زمین و کل جهان است. این بدن از غذایی درست شده که در زمان جنینی در رحم خوردهایم. این غذا از زمین میآید و به زمین برمیگردد، پس بدن ما همان زمین است.
به عبارت سادهتر، بدن ما جزئی از زمین است و ما ارتباط نزدیکی با آن داریم. اگر اتفاقی برای زمین یا محیط زیست بیفتد، همان اتفاق برای ما هم میافتد. اگر عمیقتر نگاه کنیم، میفهمیم که زمین و تمام انسانها، بخشی از کیهان هستند. در نتیجه، اتفاقات آسمانی مثل حرکت ستارهها، خورشید و ماه، همه روی ما تأثیر میگذارند. بدن همچنین میتواند با جهان و زمین هماهنگ شود.
سادگورو زمانی در هند مردی به نام “چیکهگوودا” را دید. او کمی ناشنوا بود و کسی استخدامش نمیکرد، برای همین در مزرعۀ سادگورو مشغول به کار شد. یک صبح زود، چیکهگوودا وسایل شخم زدن را به مزرعه برد. وقتی از او پرسیدند چرا، گفت که آن روز باران میآید. و واقعاً باران شروع شد. شاید عجیب به نظر برسد، اما روستاییان خوب میدانند که تغییرات آب و هوا را میتوان در بدن حس کرد و ما میتوانیم به بدنمان یاد بدهیم که این تغییرات را درک کند.
فصل 7) هوش و عقل ما جلوی این را میگیرد که زندگی را به صورت کامل تجربه کنیم
امروزه اکثر مردم به علم ایمان دارند، اما حتی علم هم محدودیتهایی دارد. در واقع، هوش و عقل ما میتواند مانع شود که زندگی را به صورت کامل تجربه کنیم.
یک داستان یونانی قدیمی این موضوع را به خوبی نشان میدهد. ارسطو (فیلسوف) کنار دریا قدم میزد. غروب خیلی زیبایی بود، اما ارسطو آنقدر در فکر بود که اصلاً متوجه زیبایی آن نشد. ناگهان مردی را دید که با قاشق کوچکی مشغول کندن گودالی در شن بود. ارسطو از او پرسید چهکار میکند و مرد گفت میخواهد تمام آب اقیانوس را در آن گودال کوچک خالی کند.
ارسطو خندید و پرسید: «چطور میخواهی این همه آب را در این گودال کوچک جا بدهی؟» آن مرد که در واقع فیلسوف هراکلیتوس بود، جواب داد: «تو من را مسخره میکنی که میخواهم اقیانوس را در گودال جا دهم، اما خودت چقدر مغروری که فکر میکنی میتوانی تمام رازهای جهان را در مغزت که آن هم یک سوراخ کوچک است، جا بدهی. پس کدامیک از ما دیوانهتریم؟»
برای اینکه زندگی را تجربه کنیم، اول باید قبول کنیم که در برابر جهان چقدر کوچک و بیاهمیت هستیم. حتی باید بدانیم که فکرهای ما از این هم بیاهمیتترند. هوش و عقل ما در اینجا کار دستمان میدهد، چون باعث میشود باور کنیم که میتوانیم زندگی را کاملاً درک کنیم. اما این کار غیرممکن است. در عوض، وقتی غرق در فکر میشویم، عظمت جهان، سیارهها و تعادل پیچیده و ظریف هستی را که انگار با جادو کار میکند، از دست میدهیم. فقط با رها کردن عقل و پذیرفتن این واقعیت که هستی خیلی بزرگتر از ماست، میتوانیم زندگی را به صورت کامل تجربه کنیم.
فصل 8) برخی مکانها سرشار از انرژی معنوی هستند
خیلیها آموزشهای معنوی را پیچیده و سخت میبینند. حتی کسانی که واقعاً به معنویت علاقهمندند، اغلب نمیدانند از کجا شروع کنند. سفر کردن یک جای عالی برای شروع است. چون جاهایی در زمین هستند که انرژی معنوی را در خود نگه داشتهاند.
سالها پیش، یوگیها و عارفان از اینکه مردم به حرفهایشان توجه نمیکردند، ناامید شدند. این ناامیدی باعث شد که آنها قبل از رفتن از زمین، تمام دانش و انرژی معنوی خود را در جاهای دوری مثل قلههای بلند کوهها قرار دهند.
مثال خوب آن کوه کایلاش در تبت است که به عنوان یک کتابخانۀ معنوی بزرگ شناخته میشود و برای بیشتر کشورهای شرقی مقدس است. هندوها و بوداییها آن را خانۀ خدایان خود میدانند. یک مکان مقدس دیگر، معبد کوچکی به نام کدارنات در کوههای هیمالیا است که به خدای شیوا اختصاص دارد. پس، انرژی معنوی در بعضی مکانها ذخیره شده و رفتن به این جاها راه خوبی برای رسیدن به روشنبینی و سلامتی است.
تصور کنید، یک دنیا خرد و انرژی هست که منتظر کشف شدن است. به همین دلیل، سادگورو در سال ۲۰۰۷ به کوه کایلاش سفر کرد. سلامتی او سالها بود که رو به وخامت میرفت و پزشکان نمیتوانستند بیماری او را که شبیه مالاریا، حصبه و سرطان بود، تشخیص دهند.
به محض رسیدن به کایلاش، او شروع کرد به وصل کردن انرژی خودش به انرژی کوه. تقریباً بلافاصله شروع به بهتر شدن کرد. انرژی به بدنش برگشت و در عرض چند ساعت، جوانتر به نظر میرسید. برای خیلی از کسانی که دنبال معنویت هستند، این راه شروع یک سفر است. فقط کافی است یک مکان مقدس و یک استاد (گورو) پیدا کنید که شما را در این مسیر راهنمایی کند.
پیام اصلی خلاصه کتاب مهندسی درون
راز شادی و خوشبختی واقعی درون خود شماست. شما تنها کسی هستید که میتوانید احساس و درک خود را از دنیا (چه شادی باشد، چه درد یا ناامیدی) کنترل کنید. با هماهنگ کردن ذهن و بدن، رفتن به جاهای معنوی و توجه به همین لحظه، میتوانید به آرامش واقعی برسید.
توصیه های عملی
از غذایی که میخورید لذت ببرید. یادگیری اینکه چطور از خودمان مراقبت کنیم و از هر لحظه لذت ببریم، کار آسانی نیست، اما میتوانید از غذا خوردن شروع کنید. فقط حواستان به طعم و بافت غذا در دهانتان باشد. کار دیگری لازم نیست. بهجای فکر کردن به چیزهای دیگر، واقعاً دقت کنید که بدن شما به این کار روزمره چطور واکنش نشان میدهد.
درباره نویسنده: آقای سادگورو
سادگورو جگی واسودو یک عارف هندی است. او اعتقاد دارد که باید شاد و کامل زندگی کرد و نیازی به ریاضتکشی نیست. او همچنین یک مؤسسۀ خیریه دارد که هدفش کم کردن فقر در کشور هند است.


