در خلاصه کتاب بیولوژی باور خواهید آموخت که:
- چه عواملی باعث فعال یا غیرفعال شدن (روشن و خاموش شدن) ژنهای شما میشوند،
- چرا باید به جای جنگ، صلح را برگزینیم، و
- چرا ما تصویری از خداوند/جهان هستی هستیم.
پژوهشهای اخیر در حوزه زیستشناسی شواهدی را نشان میدهند که در طول قرن بیستم، درباره قدرت ژنها اغراق بسیاری شده است. به نظر میرسد که محیط و نوع ادراک ما، بسیار بیشتر از آنچه پیشتر تصور میشد، تأثیرگذار هستند. خلاصه کتاب بیولوژی باور (The Biology of Belief) تفاوتهای بنیادین میان زیستشناسی سنتی و زیستشناسی نوین را شرح میدهد و بیان میکند که چگونه میتوان بر اساس این یافتهها، از پژوهشهای مدرن این حوزه به نتایجی کاربردی و حتی معنوی دست یافت.
فصل 1) به جای رقابت، تمرکز اصلی ما در بحث تکامل باید بر روی همکاری باشد
چه کسی ایده تکامل را کشف کرد؟ داروین؟ اگر اینطور فکر کنید، اشتباه است. چون چند دهه قبل از داروین، یک دانشمند فرانسوی به اسم ژان-باتیست لامارک این موضوع را کشف کرده بود.
البته ایده لامارک کمی با ایده داروین فرق داشت.
داروین تکامل را مثل یک جنگ بین گونههای مختلف میدید. اما لامارک نگاه ملایمتر و دوستانهتری داشت. از نظر او، همکاری بین موجودات زنده برای پیشرفت تکامل خیلی مهم بود.
نظریه داروین میگوید تکامل نتیجه تغییرات شانسی در ژنهاست که به بعضی موجودات کمک میکند تا در محیط زنده بمانند. اما لامارک میگفت که موجودات زنده با یادگیری و سازگار شدن با محیط اطرافشان، تکامل پیدا میکنند.
در واقع، دیدگاه لامارک از بسیاری جهات به درک امروز ما از تکامل نزدیکتر است.
برای مثال، اگر به نحوه کارکرد سیستم دفاعی بدن (سیستم ایمنی) نگاه کنیم، میبینیم که موجودات زنده چطور با محیط خود هماهنگ میشوند و این تجربه را به نسل بعدی خود منتقل میکنند.
وقتی ویروسی وارد بدنمان میشود، پادتنها (آنتیبادیها) با آن میجنگند. اگر پادتنها موفق شوند، آن ویروس و نحوه شکست دادنش را «یاد میگیرند». این حافظه سپس به سلولهایی که از آن پادتن ساخته میشوند، منتقل میشود.
دیدگاه لامارک که موجودات زنده بهجای مبارزه دائم، اغلب با هم همکاری میکنند، توسط علم امروزی تأیید میشود. منظور ما فقط همکاری با همنوع نیست؛ در طبیعت، روابط نزدیکی (همزیستی) وجود دارد که در آن گونههای کاملاً متفاوت با هم کار میکنند.
مثلاً، در دستگاه گوارش ما میلیاردها باکتری زندگی میکنند که به هضم غذا کمک میکنند. بدون این باکتریها، ما نمیتوانستیم غذا را هضم کنیم.
جالب اینجاست که همکاری بین گونهها حتی روی ژنها هم تأثیر میگذارد. علم نشان داده است که لازم نیست حتماً ژنها از طریق تولید مثل از فردی به فرد دیگر منتقل شوند. آنها میتوانند با موجودات گونههای دیگر هم به اشتراک گذاشته شوند.
بخشهای بعدی نشان خواهند داد که درک ما از عملکرد سلولهای بدن انسان، چطور این ایده لامارکی درباره همکاری را تأیید میکند.
فصل 2) مغزِ سلول که کارهایش را کنترل میکند، هسته آن نیست!
مغزِ سلول که کارهایش را کنترل میکند، پوشش روی آن (غشا) است. نظریه لامارک میگوید همکاری در دنیای موجودات زنده مهم است. بیایید این موضوع را با نگاه کردن به یک سلول، که یکی از شگفتانگیزترین موجودات زنده و بازمانده بزرگ طبیعت است، بررسی کنیم. کارهای سلول نتیجه همکاری بخشهای مختلف آن با هم است.
هر کاری که بدن ما انجام میدهد، از هضم غذا گرفته تا دفاع در برابر بیماریها، نمونه کوچک آن را میتوان در یک سلول پیدا کرد.
سلولها خیلی باهوش هستند و جزو اولین موجوداتی بودند که روی زمین پیدا شدند. این هوش باعث شده است که زنده بمانند، در حالی که بیشتر موجودات دیگر از بین رفتهاند.
نمونهای از هوش سلول این است که اگر سلولها را از بدن جدا کنیم و در آزمایشگاه رشد دهیم، آنها فعالانه دنبال محیطهایی میگردند که برای زندهماندن خوب است و از محیطهای مضر فرار میکنند.
اما این هوشمندی از کجا میآید و چه چیزی به سلولها دستور میدهد که چطور رفتار کنند؟
بیشتر مردم فکر میکنند که هسته، مغز سلول است چون DNA در آن قرار دارد. اما اگر هسته، مغز بود، سلول بدون آن باید میمرد.
در حالی که میدانیم سلولها بعد از بیرون آوردن هسته هم زنده میمانند و کار میکنند. دلیلش این است که هسته در واقع جایی است که سلول تولید مثل میکند. پس هسته مغز نیست؛ اندام جنسی سلول است. احتمالاً غشاء بیرونی سلول، نقش مغز واقعی آن را دارد.
در این غشاء، دو نوع پروتئین وجود دارد:
- گیرندهها و
- عملکنندهها.
گیرندهها پیامها را از محیط بیرون میگیرند و عملکنندهها این پیامها را به واکنشهای سلول تبدیل میکنند.
اگر این پروتئینها نباشند، سلول هیچ واکنشی نشان نمیدهد و مثل یک موجود “مرگ مغزی” میشود.
فصل 3) ژنها سرنوشت رشد ما را تعیین نمیکنند
برخلاف نظر بعضی از داروینگرایان، شواهد زیادی هست که میگوید ژنها سرنوشت رشد ما را تعیین نمیکنند. در بخشهای قبلی دیدیم که نظریه داروین همیشه از نظر علمی قوی نیست.
نکته قابل توجه این است که حتی خود داروین هم به کارش شک داشت. او در نامهای نزدیک به مرگش پرسید که آیا نقش محیط در تکامل را دستکم گرفته است یا خیر؟!
معلوم است که نظریههای تکاملی دانشمندان پیرو داروین، ایرادات زیادی دارند.
یکی از این ایرادات، نظریه جبرگرایی ژنتیکی است. این نظریه میگوید ژنها حاکم بر زیستشناسی هستند. یعنی ژنها مشخص میکنند که چه پروتئینهایی در بدن ما ساخته شوند و در نتیجه، بدن ما چگونه شکل بگیرد.
این نظریه (ژنها همه چیز را تعیین میکنند) یک مشکل بزرگ دارد: اگر فقط ژنها سرنوشت ما را مینوشتند، ما باید حداقل ۱۲۰,۰۰۰ ژن میداشتیم. در حالی که فقط ۲۵,۰۰۰ ژن داریم.
پس حتماً چیزهای دیگری هم هستند که زیستشناسی ما را میسازند. به جای اینکه ژنها تصمیم بگیرند، معلوم شده که محیط اطراف ما نیز نقش اصلی را بازی میکند.
در سلولها، پروتئینهای کنترلی دور DNA نشستهاند. این پروتئینها به سیگنالهای محیط پاسخ میدهند تا سرنوشت سلول را تعیین کنند. آنها فقط به کدهای خاصی از DNA اجازه میدهند که روشن شوند.
برای مثال، فرض کنید کسی ژن مستعدکننده بیماری پارکینسون را دارد. داشتن ژن به این معنی نیست که حتماً بیمار میشود. این کاملاً به آن پروتئینهای کنترلی بستگی دارد که آیا اجازه دهند آن ژن فعال شود یا خیر.
پس، اینکه سلولهای ما چگونه میشوند، به محیط آنها وابسته است. این نشان میدهد که دیدگاههایی که میگویند ژنها یا تکامل به تنهایی همه چیز را تعیین میکنند، درست نیستند.
فصل 4) نظریههای پزشکی قدیمی شدهاند و ما را در خطر میاندازند
شاید عجیب باشد، اما بیماریهایی که خودشان ناشی از درمانهای پزشکی هستند، یکی از دلایل اصلی مرگ در کشورهای غربی به حساب میآیند. در آمریکا، سال ۲۰۰۳، این نوع بیماریها عامل مرگ شماره یک بودند. چرا؟
جواب در علم فیزیک است.
در اوایل دهه ۱۹۰۰، دیدگاه ما نسبت به فیزیک کاملاً عوض شد. مدل نیوتنی که میگفت علت و معلول همیشه خطی هستند (مثلاً همیشه ۱+۱=۲ است)، کنار گذاشته شد. به جای آن، نظریه انیشتین آمد که میگفت همه چیز یک شبکه پیچیده از انرژی و ماده است (۱+۱ میتواند ۲ یا ۳ شود).
اما برخلاف فیزیک، علم زیستشناسی و پزشکی هنوز بر اساس همان قوانین قدیمی نیوتنی کار میکند. برای نمونه، وقتی دلیل یک بیماری پیدا شد، درمان آن معمولاً بدون تغییر باقی میماند.
آزمایشها نشان دادهاند که موجودات زنده هم مثل نظریه انیشتین، با یکدیگر در تعامل هستند.
مثلاً دانشمندان با بررسی سلولهای مگس میوه دیدند که واکنش پروتئینها خطی نیستند، بلکه یک سری واکنشهای زنجیرهای و متصل به هم هستند.
این واکنشها مثل افتادن مهرههای دومینو عمل میکنند. این وضعیت را شبیه یک شبکه در هم تنیده ببینید؛ با تغییر دادن یک قسمت، جاهای دیگر هم تغییر میکنند و بعضی قسمتها بیشتر از بقیه تأثیر میپذیرند.
به همین دلیل است که بسیاری از افراد با درمانهای پزشکی دچار عوارض جانبی میشوند؛ چون یک درمان مشخص برای همه افراد جواب نمیدهد و نیازهای خاص هر کس را در نظر نمیگیرد.
بنابراین، بهتر است علم زیستشناسی به درمانهای جایگزین مثل طب سوزنی نگاه کند، تا اینکه برای همه یک نوع درمان را تجویز کند. اما چون شرکتهای دارویی قدرتمند هستند، فعلاً مجبوریم به داروهایی که ممکن است خطرناک باشند، بسنده کنیم.
فصل 5) ذهن ما در سلامتی بدنمان خیلی مهم است
احتمالاً اسم اثر دارونما (پلاسیبو) را شنیدهاید. این یعنی وقتی کسی یک درمان الکی مثل قرص شکر میگیرد، حالش خوب میشود. این نشان میدهد که قدرت بهبودی حداقل تا حدی در ذهن ماست؛ ما چون فکر میکنیم خوب میشویم، واقعاً خوب میشویم.
چطور چنین چیزی ممکن است؟
میدانیم که ذهن در کنترل بدن ما نقش اصلی دارد. منظورمان فقط ذهن آگاه نیست. ما فقط با اراده کردن خوب نمیشویم. بلکه ذهن آگاه کنار ذهن ناخودآگاه کار میکند که خیلی قویتر است.
دانشمندی به نام کندیس پرت کشف کرد که ذهن چقدر قدرتمند است. او فهمید که ذهن فقط در سر ما نیست، بلکه از طریق مولکولهای پیامرسان در کل بدن پخش شده است. در حالی که این مولکولها به مغز پیام میدهند، مغز هم میتواند آنها را دور بزند و پیامها را در جهت برعکس بفرستد.
علاوه بر این، پرت متوجه شد که ذهن آگاه ما میتواند مولکولهایی از جنس احساس تولید کند که به بدن ما دستور میدهند تا حالش بهتر شود.
ما میتوانیم با استفاده از ذهن آگاه، جلوی واکنشهای خودکار بدنمان به محیط را بگیریم. این ویژگی باعث تمایز ما میشود، ولی میتواند خطرناک هم باشد.
ما میتوانیم فراتر از غریزههای حیوانی عمل کنیم و رفتارمان را تنظیم کنیم. اما ممکن است این تنظیم به شکلی مضر انجام شود. مثلاً، اگر معلمی مدام به شما بگوید که “تو خنگی”. این حرف میتواند تبدیل به یک دستور ذهنی شود. در نتیجه، شما دیگر کارهای “باهوشانه” انجام نمیدهید، سراغ کارهای “سخت” نمیروید، یا از بیان نظرتان میترسید.
کنترل ما بر باورهایمان میتواند اثرات خوب یا بد روی ساختار زیستی بدنمان بگذارد. در بخشهای بعدی، نتایج این موضوع را بررسی خواهیم کرد.
فصل 6) تکامل دو راه اصلی برای بقا به ما داده است: رشد و محافظت
زندگی برای میلیاردها سال ادامه داشته است. چطور؟ بدن ما دو نوع رفتار برای زنده ماندن دارد:
- رشد و
- محافظت.
این را میتوانیم در سلولها ببینیم. در آزمایشی، دانشمندان سلولهای انسانی را در ظرف گذاشتند. وقتی سموم آمد، سلولها از آن دور شدند (این واکنش محافظت است). وقتی مواد مغذی آمد، سلولها به سمت آن رفتند (این واکنش رشد است).
چون این دو رفتار کاملاً برعکس هم هستند، نمیتوانند همزمان انجام شوند.
رشد زمانی اتفاق میافتد که حال ما خوب باشد. اما وقتی در حالت محافظت هستیم، یعنی با یک خطر یا استرس درگیریم، رشدی نداریم. چون حالت رشد ساده است، بیایید حالت محافظت که پیچیدهتر است را ببینیم.
بررسی حالت محافظت
حالت محافظت شامل چند مکانیسم است. یکی از آنها سیستم ایمنی است که از بدن ما در مقابل خطرات داخلی مثل باکتری و ویروسها دفاع میکند.
مکانیسم قویتر دیگری هم هست: محور HPA (محور هیپوتالاموس، هیپوفیز، آدرنال). این محور هم از ما در برابر خطرات خارجی محافظت میکند، اما سیستم ایمنی ما را ضعیف میکند.
محور HPA مخفف سه اندام اصلی در سیستم غدد درونریز (هورمونی) و عصبی شماست و به عنوان سیستم هشداردهنده اصلی بدن شناخته میشود:
- Hypothalamus (هیپوتالاموس): بخشی از مغز که مسئول دریافت سیگنالهای استرس است.
- Pituitary (هیپوفیز): غده اصلی بدن که به پیام هیپوتالاموس پاسخ میدهد.
- Adrenal (آدرنال یا فوق کلیوی): غددی که روی کلیهها قرار دارند و هورمونهای استرس را ترشح میکنند.
واکنش محور HPA بر پایه سیستم عصبی ما است و به آن “فرار یا مبارزه” میگویند. مثلاً وقتی جلوی یک شیر قرار بگیریم، بدن ما آماده میشود که یا با او بجنگد یا فرار کند.
این مکانیسم قویتر است چون در طول تکامل، ما بارها با خطرات بیرونی روبرو شدهایم.
ایراد اینجاست که محور HPA خیلی سادهانگارانه عمل میکند و در شرایط استرسزا خیلی راحت فعال میشود. به همین دلیل است که موقع سخنرانی یا امتحان، بدون دلیل زیادی میترسیم.
پس، برای اینکه زندگی خوب و موفقی داشته باشیم، باید یاد بگیریم که محور HPA و در واقع سطح استرسمان را کنترل کنیم.
فصل 7) رفتار والدین از همان لحظه تشکیل نطفه، روی فکر و عمل کودک تأثیر میگذارد
تا اینجا چیزهای مهمی یاد گرفتیم:
- پیامهای محیط روی سلولها اثر میگذارند،
- بدن ما با استرس کنار میآید،
- و میتوانیم خودمان را دوباره برنامهریزی کنیم.
حالا چطور این علم را در زندگی به کار ببریم؟
یک زمینه مهم، تربیت فرزند است. خیلی از ما نمیدانیم که محیط حتی از زمان لقاح روی رشد بچه تأثیر میگذارد.
نظریه “ژنها همه چیز را تعیین میکنند (جبرگرایی ژنتیکی)” که داروینگرایان مطرح میکنند، میگوید والدین نقش اصلی در تربیت بچه ندارند، چون ژنها هستند که سرنوشت ما را میسازند. اما تحقیقات ثابت کردهاند که این حرف نادرست است.
هنگامی که جنین در رحم رشد میکند، محیط رحم روی آن تأثیر میگذارد. بعضی دانشمندان معتقدند شرایط رحم تعیین میکند که آیا ما در آینده مستعد بیماریهایی مثل دیابت یا سکته خواهیم بود یا خیر.
پس، والدین باید محیط رحم را به بهترین شکل آماده کنند تا کودک بهترین شروع زندگی را داشته باشد.
یعنی والدین، بهویژه مادر، باید تلاش کنند تا:
- استرس را مدیریت کنند: از طریق آرامش، مدیتیشن، و حمایت اجتماعی، سطح هورمونهای استرس (کورتیزول) را پایین نگه دارند.
- تغذیه را بهینه کنند: از رژیم غذایی سالم و کافی برای تأمین مواد اولیه رشد جنین اطمینان حاصل کنند.
- از برچسبهای منفی دوری کنند: حتی صحبت کردن با جنین و پرهیز از پیامهای منفی در مورد آینده میتواند در شکلگیری آرامش روانی کودک مؤثر باشد.
کارهای والدین تعیین میکند که کودک چگونه دنیا را ببیند؛ اینکه از چه چیزی بترسد یا در انجام چه کاری راحت باشد. پس باید مراقب باشند که کودکشان با ترسها یا استرسهای بیجا برنامهریزی نشود.
مثلاً، والدین نباید هرگز به فرزندشان بگویند “ضعیفی” یا “احمقی”. این حرفها تبدیل به برنامهریزی ذهنی کودک میشود و مثل یک لکه، تا آخر عمر همراه او میماند.
اما این نباید ما را نگران کند. چون ما همیشه این قدرت را داریم که حتی در بزرگسالی، با برنامهریزی مجدد خودمان، بر غریزههایمان پیروز شده و کارهای فوقالعاده انجام دهیم، به نوعی مغز خود را سیم کشی مجدد کنیم.
فصل 8) مهمترین عامل برای پیشرفت، همکاری است، نه رقابت.
پیام اصلی تکامل چیست؟ شاید “بقا با قویترینها”؟ اما عبارت درستتر این است: “جنگ نکن، صلح کن.” چرا این حرف مهم است؟
در طول میلیاردها سال، سلولها با همکاری توانستهاند زنده بمانند و پیشرفت کنند.
در ابتدا، تکسلولیها برای غذای کم با هم میجنگیدند. اما کمکم فهمیدند که اگر با هم کار کنند، خیلی موفقتر خواهند بود. اینگونه بود که موجودات چندسلولی به وجود آمدند.
حالا بدن ما را ببینید. شامل حدود ۱۰۰ تریلیون سلول است که همه خوب زندگی میکنند. در یک بدن سالم، هر سلول شغل و جایگاه خود را دارد. هیچ سلولی تنها گذاشته نمیشود تا خودش به تنهایی تلاش کند و بمیرد!
تصور کنید اگر از سلولها الهام بگیریم و همکاری را هدف اصلی زندگیمان قرار بدهیم، جامعه ما چقدر میتواند پیشرفت کند. با اینکه معمولاً فکر میکنیم انسان ذاتاً خودخواه است، اما در دنیای حیوانات، خودخواهی شدید رایج نیست. و ما هم تفاوت زیادی با حیوانات نداریم.
حتی بابونهای وحشی که جزو خشنترین حیوانات هستند، از نظر ژنتیکی مجبور نیستند که فقط به فکر خودشان باشند و همکاری میکنند. پس اگر بابونها میتوانند همکاری کنند، قطعاً انسانها هم میتوانند و باید با هم کار کنند.
اگر هر کسی فقط دنبال منافع شخصی خودش باشد، با زیاد شدن جمعیت، درگیریها بیشتر و بیشتر میشود. تنها راه آمادگی موفقیتآمیز برای آینده این است که با هم صحبت کنیم و بر اساس اهداف و ارزشهای مشترک، برنامههایی مشترک بریزیم. چون همه ما یک سیاره آرام و خوب برای زندگی میخواهیم. باید بدانیم که دیگر لازم نیست بپذیریم که “مجبوریم” خودخواه باشیم.
فصل 9) علم نشان میدهد ما شبیه جهان ساخته شدهایم و پس از مرگ هم هستیم.
بعضی ادیان میگویند ما شبیه خدا آفریده شدهایم. اگر به خدا اعتقاد ندارید، درک این حرف سخت است. اما اگر منظور از “خدا”، کل جهان و محیط اطرافمان باشد، بله، شواهد نشان میدهد که ما از همین جهان یا چیزی که بعضیها “خدا” مینامند، به وجود آمدهایم.
به عبارت دیگر، پروتئینهای درون سلولهای ما به پیامهای محیط واکنش نشان میدهند. این واکنشها مشخص میکند که سلولها چگونه رفتار کنند و هویت ما را شکل میدهد. چون ما از سلول ساخته شدهایم، میتوان گفت که از محیط خودمان خلق شدهایم.
این مدل ساختار، تنها ایده معنوی نیست که علم تأییدش کند. شواهدی هم هست که میگوید ما بعد از مرگ هم باقی میمانیم.
توضیح: غشاهای سلولی ما پر از گیرندههایی هستند که هویت ما را میسازند. این گیرندهها مثل آنتن، سیگنالها را از محیط میگیرند و هویت یگانه ما را ایجاد میکنند.
این وضعیت را به پخش یک برنامه تلویزیونی تشبیه کنید. بدن ما تلویزیون است و هویت ما تصویری است که روی آن میافتد. اگر تلویزیون (بدن) از کار بیفتد، آیا آن تصویر (هویت ما) هم میمیرد؟ معلوم است که نه. اگر یک تلویزیون دیگر روشن کنید، تصویر دوباره میآید.
پس حتی با مرگ بدن ما، اثر هویت ما هنوز در محیط باقی میماند.
اگر کسی پیدا شود که دقیقاً گیرندههای هویتی شبیه شما داشته باشد، همان “برنامه” را دریافت میکند و شما دوباره به نوعی وجود خواهید داشت.
خلاصه اینکه، برای فهمیدن این ایده معنوی، باید بدانیم که هیچ اتفاقی در بدن ما نمیافتد مگر اینکه سلولهای ما پیامها را از محیط اطرافمان بگیرند.
نتیجه گیری نهایی از خلاصه کتاب بیولوژی باور
ایدهای که میگوید ژنها زندگی ما را کنترل میکنند، دیگر توسط جدیدترین تحقیقات علمی پشتیبانی نمیشود. زیستشناسی نوین کشف کرده است که ما در عوض، تأثیر عمیقی بر ژنهای خودمان داریم. بنابراین، دانشمندانی که درگیر زیستشناسی نوین هستند، باید تلاشهای خود را وقف درک بهتر این مکانیسمها کنند تا به بشریت در غلبه بر مشکلاتش کمک نمایند.
توصیههای عملی:
- درمان پزشکی یکسان با همه را به طور خودکار نپذیرید.
- اگر شما یا یکی از آشنایان توسط پزشک با یک بیماری یا اختلال به اصطلاح درمانناپذیر تشخیص داده شدید، به یاد داشته باشید که قابل درمان بودن یا نبودن بیماری به روشی که پزشک به کار میگیرد، بستگی دارد. ما همه منحصر به فرد هستیم؛ بنابراین، باید رویکردهای جایگزین بسیاری برای بیماری بررسی شوند تا مؤثرترین روشهای درمانی را کشف کنیم.
- با مدیتیشن، با استرس و برنامهریزی منفی مقابله کنید.
- هنگامی که استرس دارید، سیستم ایمنی شما نمیتواند به درستی عمل کند. بنابراین، دفعه بعد که در یک موقعیت استرس مزمن قرار گرفتید، مدیتیشن را در نظر بگیرید. این کار همچنین به کاهش افکار منفی ناخودآگاه (برنامهریزی) که میتوانند سلامتی ما را تخریب کنند، کمک میکند.
درباره نویسنده: بروس لیپتون
دکتر بروس اچ. لیپتون، زیستشناس سلولهای بنیادی، یکی از چهرههای برجسته در عرصه «زیستشناسی نوین» است. او که به دلیل تلاشهایش در تلفیق علم و معنویت شهرت دارد، سابقه تدریس درس زیستشناسی سلولی در دانشگاه ویسکانسین و انجام پژوهشهای پیشگامانه در دانشکده پزشکی دانشگاه استنفورد را در کارنامه خود دارد. وی در سال ۲۰۰۹ موفق به دریافت جایزه صلح گویی (Goi) شد. خلاصه کتاب اثر ماه عسل از این نویسنده را می توانید در سایت نگرش نیک بخوانید.



